بعد از امتحانات شورای مشهد؛ به همراه همسر و دو برادر و خواهر و دامادمان راهیِ جادة رامسر شدیم.
توی راه، سری به حاج آقای بتوئی، از دوستان سابق، زدیم که توی روستای قرهبیل به عنوان روحانی مستقر حضور دارد. کارت سوختی داد و باک بنزینی زدیم و بدونِ توقف، حرکت کردیم.
شب به علیآباد رسیدیم؛ با هماهنگی امام جمعه، جایی برای خواب داخلِ مصلای نماز جمعه در اختیارمان گذاشتند. از روی سادگی، درجة کولر گازی را روی 30 درجه تنظیم کردم؛ آنقدر هوا شرجی و بد بود که نمیشد خوابید. شانسمان گفت، دامادمان درجة کولر را روی 18 گذاشت، و هوا خوب شد.
صبح ساعت هشت راه افتادیم.
عصر بود که به رامسر رسیدیم؛ جایی که از قبل رزرو کرده بودیم، به هم خورده بود.
دو سه ساعت، همة شهر را زیر و رو کردیم، به خاطر تعطیلیهایی که خورده بود، شهر شلوغ و سوئیتها با قیمتهای چهار تا پنج برابر قبل، کرایه داده میشد.
مجبور شدیم شب را کنار ساحل توی پارک بخوابیم؛ چه خواب خوب و هوای مطبوعی.
دو روز توی رامسر بودیم؛ اثاثیه را جمع کردیم و به سمت عباس آباد رفتیم.
یکی دو روز هم آنجا بودیم که یک دفعه از قم زنگ زدند که به عنوانِ طلبة برتر شناخته شدی.
چه شمال باحال و به یاد ماندنی شد.
چون توی عباس آباد، پدر و مادر و برادران و خانوادة دائی هم به ما ملحق شدند، بعدش هم که باخبر شدم، به عنوانِ طلبة برتر شناخته شدهام، بیشتر از پیش خوشحال شدم.